سردار شهید غلامعلی دست بالا
محل ت: 1341-شیراز
مسئولیت : مسئول معاونت آموزش لشکر
ت ش: 20/1/62
محل ش:شمال غربی فکه – عملیات والفجر 1
بی نشان – به روایت شهید اسلامی نسب
هوا داشت تاریک می شد . دلم تنگ شده بود . فکر کردم بروم سراغ" دست بالا" شاید حالم بهتر شود . دو تایی در چادر خوابیدیم ازسرما خوابم نمی برد .این پهلو و آن پهلو شدم که دیدم غلامعلی بلند شد ، وضوگرفت . ساعتم را نگاه کردم 3 نیمه شب بود .تا خود اذان داشت نماز می خواند .
"الله اکبر " اذان که شروع شد فوری رفت توی رختخواب .
یکی از بچه ها صدایش زد .بلند شد دستها را به چشمش مالید . انگار 2 روز بود خوابیده بود ، پاشد . همراه من وبچه ها به طرف تانکر آب آمد .آستین ها را بالا زد .
گفتم : کلک نزن ، تو که وضو داری . گفت : "ساکت "
گفتم : چرا بیخودی آب مصرف می کنی ؟ بابا تو پنج دقیقه پیش داشتی......
حرفم را قطع کرد و مثل اینکه ناراحت شده باشد ، چشمهایش را به چشمهایم دوخت و گفت : " اخوی ! خواب دیدین خیر
باشه ، بفرمایین وضوتو نو بگیرین"
لندرور باهوش – به روایت برادر شهید
وقتی در لشکر فجر بود یک لندرور در اختیارش گذاشته بودند . هر موقع از جلوی ایستگاه صلواتی رد می شد ، ترمز می کرد و می خندید : "عجب ماشین با هوشیه ، خودش می ایسته "
یک روز با همان لندروراز لشکر به منطقه ای می رفتند . اما راننده اش شهیدعباس نظیری بود که خیلی هم شوخ بود . نزدیکی های ایستگاه صلواتی گفت : " حالا وقتشه ماشینو آزمایش کنم اگر وایساد خوب باهوشه "
اتفاقاً درست جلوی ایستگاه ، بنزین ماشین تمام شد و ما شین متوقف شد از آن به بعد لندرور به خاطر هوش زیاد به هوشنگ خان معروف شده بود .بعد هم لندرورهای لشکریکی یکی اسم پیدا کردند ، خسرو خان ، ایرج خان و ......
شهادت
مردی که چهره آفتابی اش را در نقاب چفیه پنهان کرده و کیف کوچکی در گردن آویخته بود ، از موتور سیکلت خود پیاده شد . خوش وبشی کرد و از درون کیفش بسته های کوچکی به آنها داد "تربت اباعبدالله «علیه السلام» است ، کامتان را معطر کنید " صدای لرزان و شیفته او سکوت را درهم شکست و باعطر نجیب سلام و صلوات د رهم آمیخت . به هر کدام از بچه ها یکی از آن بسته ها را هدیه داد...
فردا صبح بعد از شروع عملیات اولین خبری که مثل موج انفجار در بین بچه ها پیچید ، خبر شهادت شهید دست بالا بود .












